ذبيح الله صفا
795
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
پرده بدريد ، كس اين راز نخواهد پوشيد * غنچه بشكافت سرش باز نخواهد پيوست اى كه از سحر دو چشم تو پرى بسته شود * آدمى نيست كه چشم از تو تواند بربست تا بگلزار جهان سرو بلندت برخاست * هر نهالى كه نشاندند به بستان بنشست بهر خونريز مرا دست چه مالى چندين * خون من به كه بريزى و بمالى بردست هركه جان در ره جانان ندهد مرده بود * مرده هم بدهد اگر در تن او جانى هست چشم خسرو نتوان بست كه در خواب مبين * منع هندو نتوان كرد كه صورت مپرست ( غرة الكمال ) دل رفت و آرزوى تو از دل نمىشود * دل پاره گشت و درد تو زايل نمىشود مه مىشود مقابل روى تو هر شبى * يك روز با رخ تو مقابل نمىشود رويم زر است و بر دَرِ تو خاك مىكنم * وصل تو كيمياست كه حاصل نمىشود شد اشك من حمايل گردون ز دست تو * دستم به گردن تو حمايل نمىشود دل منزل غم آمد و از رهزنان هجر * يك كاروان صبر به منزل نمىشود خسرو دراوفتاد بغرقاب آرزو * چون كشتى مراد بساحل نمىشود ( غرة الكمال ) كجا بود من مدهوش را حضور نماز * كه كنج كعبه ز دير مغان ندانم باز چو صوفى از من صافى نمىكند پرهيز * مباش منكر دُردى كشان شاهد باز بس است مطرب مفلس نواى سوختگان * چو بلبل سحرى مىكند سماع آغاز بدان طمع كه كند مرغ وصل خوبان صيد * دو ديدهام شده از شام تا سحرگه باز خيال زلف دراز تو گر نگيرد دست * كه بر سر آرد ازين ظلمتم شبان دراز تو در تنعّم و نازى ز ما كى انديشى * كه ناز ما به نيازست و نازش تو بناز اگر ز خطّ تو چون موى سر بگردانم * ببند و چون سر زلفم بر آفتاب انداز گذشت شعر ز شعرى و سوزش از گردون * چرا كه از پى آوازه مىرود آواز خرد مجوى ز خسرو كه اهل معنى را * نظر بعشق حقيقت بود نه عقل مجاز ( بقيّهء نقيّه )